جلال الدين الرومي

21

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

بمانيم ، از آشاميدن مانديم ، از روز روشن ، مانديم ، در گور تنگ گرفتار شديم ، آخر در حال ما نگريد . اى كور ! در گور چند نگرى ؟ آخر آن نظر ، نظر كافران است نه نظر مؤمنانه كه عاقبت خود گور بيند شير كى خود را كور بيند ؟ آخر كافران گفتند ( إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً ) * كسى كه منزل خود گور بيند قدم او را در راه چه قوّت ماند بچه « 1 » دل منزلها ببرد تن بدل تواند ره رفت و دل به نظر تواند حركت كردن ، چون قبلهء نظر او گور باشد ، او را چه قوّت و زور باشد ؟ خاك پاى بينايان را در چشم مىكشيد چندانك ديد چشم تو از ديدن خاك و گور گذاره كند بيند كه آن سو خاك گور نيست ، نور پاك است . كو گور و خاك ، كو نور پاك ؟ بيت آدمى ديده است باقى گوشت و پوست * هر چه چشمش ديده است آن خير اوست پليدست آنچه مىبينى و مىدانى تو آنى . اگر عاقبت خود را خاك مىدانى ، خاكى خود را اگر پاك مىدانى پاكى پس حمزه ايشان را جواب داد كه آن وقت زره مىپوشيدم بوقت جنگ زيرا سوى مرگ مىرفتم و سوى زخم مىرفتم عقل نبود سوى مرگ بىزره و بىحجاب رفتن اين ساعت بنور ايمان مىبينم كه چون در جنگ مىآيم سوى زندگى مىروم سوى حيات مىروم عقل نبود سوى زندگى و حيات با زره و حجاب رفتن : سوى آن حضرت نپويد هيچ دل با آرزو * با چنين گل‌رخ نخسبد هيچ‌كس با پيرهن وحشى غلام بود از آن زنى از بزرگان عجم و حمزه خويشى عزيز از خويشان آن زن كشته بود در غزا در دل آن زن از حمزه كينه بود وحشى را كه غلام او بود مىگفت كه اگر تو چاره كنى و حمزه را بكشى ترا آزاد كنم و چندين سرمايه بدهم و ديگران نيز كه با

--> ( 1 ) - و بچه نسخه .